تبليغاتX
بی درنگ
من ... یک ماتم زده از سکوت... با رویایی از سپیده دم...اما تنها در تاریکی!


مرا قهرمانی پنداشتی

که با اسب می‌تازد و جلو می‌آید

من یک سنتائور هستم خانم!

نه اسبم نه آدم

میان آدم‌ها، اسبم

میان اسب‌ها، آدم

آن ها که روی بدنی انسانی

سر اسب دارند

حوصله شان سر نمی رود خانم!

اما سخت است

روی بدنی از اسب

سر انسان را حمل کردن...


پ.ن : اسب حیوان نجیبی است !




ادامه ی درنگ
+ درنگی در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 0  از ...  | 



مثل همیشه
یادی در ذهن
از خیال تو
می سپارمش به دستم و یک قلم
تا روی تکه کاغذی بازگوید
اما...
تکان نمی خورند
به گمانم در خیالت گم شده اند
بی فایده است
قلم را می گذارم
نگاه کن...
تمام ذهنم اینجاست
دیدنش کار سختی نیست
چشمهایم را باور کن
همین کافی ست !


پ.ن : پرواز چاره ی پرنده نیست ،چاره من ُ توست باآن دیوارهای تو در توی ذهنمان .



+ درنگی در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22  از ...  |